تبلیغات تبلیغات

مهمانی

میترا و مهدی تصمیم گرفته بودند برای شب جمعه یک مهمانی با سه تا از دوستان شان و همسران شان ترتیب بدهند. این در واقع پس دادن سه مهمانی قبلی مهدی و میترا توسط ۀن دوستان شان بود.میترا سه شنبه که از سر کار برگشت و نشسته بود و ناخن هایش را سوهان میزد به سه تا از دوستانش، پونه و سمیه و حمیرا زنگ زد و برای پنجشنبه دعوت شان کرد.بهشان گفت از عصر بلند بیایند و شام دور هم باشند. مهدی که از سرکار رسید، میترا به اوگفت لباسش را درنیارود تا بروند خرید.
ادامه مطلب

استاد

وقتی سردبیر به من خبر داد که "استاد" درخواست من را برای مصاحبه پذیرفته از تعجب بر جای خودم خشک شدم. " استاد" دارای مقام ادبی شامخی بود، بعضی به او چخوف داستان نویسی ایرانی لقب داده بودند. علاوه بر مقام ادبی والای او در ایران، در سطح بین المللی نیز شناخته شده بود و قصه های کوتاهش به بیش از چهل زبان دنیا ترجمه شده بود. اما این " استاد" قصه ما علیرغم اینهمه کر و فر، نه مصاحبه ای با رسانه ایی انجام میداد و نه بغیر از تعداد محدودی، عکسی از او موجود بود.
ادامه مطلب

آقای کمالی

اکرم خانم همانطور که مقداری ترسی گلپر کنار بشقاب لوبیا پلوی ش میگذاشت بناگهان گفت: بنظر من ما باید همگی آقای کمالی را بپرستیم! شوهرش به خواهر زنش اعظم که اصرار داشت به او سهیلا بگویند گفت سهیلا جان تو نزدیکتری ممکنه از اون ظرف کمی به من سالاد الویه بدی لطفا؟ بعد رو به زن ش کرد و گفت: اکرم، یعنی چی که آقای کمالی را باید بپرستیم؟ حالا اگه میگفتی احترام بذاریم یا چه میدونم حرمت ش را نگه داریم میفهمم ولی پرستیدن؟ جهانگیر برادر اکرم گقت آبجی، منم نفهمیدم منظورت
ادامه مطلب

سه سال و هفتاد و پنج صدم

هنوز شوکه بودم. با تعجب به اطرافم نگاه میکردم. سه قاضی روبرویم نشسته بودند.پهلوی دستم مردی بود که اصلا نمیشناختم و وقتی وارد دادگاه شدم فقط به من گفت من وکیل ت هستم! تو ساکت بشین و همه چیز را به من بسپار! و من هنوز گیج و گنگ بودم که به چه جرمی به دادگاه آمده ام. من صبح آن روز مثل همیشه از خواب بیدارشده بودم. نان تست م را که روی ش کره و مربای توت فرنگی مالیده بودم با شیر قهوه و شکر خورده بودم. بعد بلند شدم، صورتم را شستم، مسواک زدم و لباسم را تازه عوض کرده
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها